تبليغاتX
رنگارنگ

رنگارنگ

زندگی کتابی است پر ماجرا , هیچگاه انرا به خاطر یک ورقش دور مینداز ! =)

تولدم...:
تولدمه امروز ....البته به تاریخ میلادی امروز و به تاریخی که خودمون یعنی نمیدونم اسمش چیه دیروز یعنی 3 شهریور بود..
امروز تولد دختریه که 14سالش تموم شد....!!
امروز روزیه که تو همین روز ولی 14 ساله پیش تو یکی از بیمارستانای معمولی سطح بالا (نسبتا خوب)نزدیکای 7 صبح تصمیم به پا گذاشتن تو این دنیای نه چندان قشنگ میکنه...!
14 ساله پیش دختری به دنیا میاد که هر شب قبل از خواب حرف  زدن با خدا جونشو فراموش نمیکنه....!
دختری که سعی کرده ادمه خوب و مفیدی باشه همه جا و کسی رو ازار نده..!
دختری که سعی تا اونجایی که میتونه به کارایی که خدا جونش گفته انجام بده....!
دختری که همیشه یه گله از خداش داشته......."برای چی منو اوردی تو این دنیا؟"....
دختری که نا خواسته خدا فرستادتش رو زمین ...... رو زمینی که کم یه نفر میتونه یه انسان(!)توش پیدا کنه....
هر جا رو میبینی یه سری موجودات که فقط ماسکی که به ظاهر ادم حسابشون رو صورتشونه نه بیشتر .....ادمایی که بعضی موقع ها از حیوونا هم پست تر میشن....!
خدایا کی "یگانه"ازت خواسته پاشو تو این دنیا بذاره؟....
ناشکری هیچ وقت نمیکنه وهمیشه خدارو شکر می کنه ولی....اگه پیشه خدا جونش میموند خیلی راضی تر از الان بود...!
پ.ن1:توقع داشتم از "بعضی"ها حداقل یه تبریک بشنوم !!!
پ.ن2:تو یه سایته ایرانی عضوم .....اونجا از خیلی ها که میشناسمشون  تبریک شنیدم و از خیلی ها که نمیشناختمشون که خیلی خوشحالم کرد....!
پ.ن3:خیلی ناراحت کنندس که فکر کنی روزه تولدت اونایی که فکر نمیکردی بهت تبریک بگن ...همه بگن به جز اونایی که دوست داشتی یه تبریک بهت بگن...!
پ.ن4:امسال تولد نگرفتم....!
پ.ن5:وقتی بهش فکر میکنم  ناراحت کنندس...!




مسافرت....:

خیلی مسافرت خوش گذشت بهتر از این دیگه نمیشد...

خیلی حال کردیم ولی اینقده راه رفتیممممممم که دیگه تا یه مدتی من که از راه رفتن خوشم می اومد .....تا مدت ها دیگه نخوام راه برم...!
یه قست از مسافرت که قابل توجه تر از قسمتای دیگش بودو تعریف می کنم چون اگه بخوام همهرو بگم باید یه شبانه روز بشینم تایپ  کنم..
.
.
.
اگه بخواد هر کسی بره از سوئیس بره ایتالیه باید از کوهای الپ رد بشه...
ما هم داشتیم میرفتیم هنوزم هوا تاریک نبود  پایینه کوه خیلی سرسبزو قشنگو هوا خیلی گرم بود کم کم رفتیم به سمته بالا بعد هوا هم داشت تاریک میشد رفتیم بالا و بعد دیدیم بالا برف شدید اومده و ولی گفتیم نمیشه که این وسط وایسیم ...ادامه دادیم راهو رفتیم خوردیم به سر بالایی :ی=))
حالا تو اون برف...بعد هوا تاریک یه کم که رفتیم دیدیم چند تا ماشین وایسادن دیگه نمیرن بالا ...داداشم پیاده شد دید دیگه نمیتون برن بالا یعنی ماشینشون نمیکشه...بابام اومد یه ذره گاز بده دید  ماشین بدتر داره به سمته عقب میره:0 ... حالا ما الان کجاییم ؟؟؟ تو ارتفاع 1380 متری از زمین تو سربالایی:0
بعد بابام گفت پیاده شین ...با هر بدبختیی بود دور زد که برگردیم اخه یه کم که نه ولی پایین تر سره راه یه هتل مانند دیده بودیم بعد دور زد سوار شدیم که برگردیم زمین لیییییییز بعد همین جوری داره برف میاد.... باید قشنگ از لبه دره ها رد بشیم تا برسیم به هتله....
من که تمامه بدنم میلرزید از ترس هیچ کس حرفی نمیزد ولی هممون میدونستیم که برگشتن پنجاه پنجاه ه...:0
بابام اصلا گاز نمیداد خوده ماشین حرکت میکرد یه ماشینی که جلومون بود وارد بود به جاده گفت فقط دنده 1 بعدم اصلا گاز نده ....
یه 15 دقیقه بعد دسیدیم به هتله تو این 15 دقیقه نمیتونین تصور کنین چی به ما گذشت بابام گفت دو تا داداش ک.چولوهام بیان پیشه منو داداش بزرگم (اخه ماشیته ما 6 صندلیه یه ).....که اگه اتفاقی افتاد رفتیم تو دره بتونیم اونارو اگه شد بیاریم از ماشین بیرون....:0
بعد که رسیدیم به هتله هممون اول خدارو شکر کردیم بعدم خدا رو شکر هتله اتاق خالی داشت رفتیم اتاق گرفتیم خوابیدیم بعدم فردا هوا افتابی بود دیگه بقیه راهو رفتیم ....!!


پ.ن1:تجربه ای که شاید تو عمره هر کسی پیش نیاد  ما داشتیم..!!
پ.ن2:تو کوهای الپ نخوابیده بودیم که خوابیدیم ..!!
پ.ن3:واقعا وحشتناک بود....!

+ نوشته شده در  2008/8/25ساعت 21:25  توسط یگانه  |